تبليغاتX
این راه می رسد به همان جا که نا کجاست
شعر معاصر

روزای تاریک

تو این روزای تاریکو تو این شبهای بی مهتاب

فقط خورشید می تونه که بیدارت کنه از خواب

واسه جاری شدن باید بباره بغض این ابرا

توی رویای هر قطره باید پیدا بشه دریا

ته این جاده معلومه واسه هر کس که بیداره

رها کن چتر عقلت رو که داره عشق می باره

تو این روزای پاییزی صدایی جز شکستن نیست

تو محکم باش و باور کن که راهی تا رسیدن نیست

اگه فانوس و گم کردی اگه این جاده تاریکه

تو محکم باش و باور کن طلوع صبح نزدیکه

ته این جاده معلومه واسه هر کس که بیداره

رها کن چتر عقلت رو که داره عشق می باره

بزن بیرون از این ظلمت از این تاریکی هرزه

یه روز دریا میشه اشکی که تو چشم تو می لرزه

 

سلام به همه ی دوستان آفتابی... اینبار به درخواست خودتون  یه ترانه میزارم  . این کار رو می تونید توی سایت شهرستان ادب هم ببینید  www.shahrestanadab.com/

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 10:17  توسط علی صارمی | 

شبهای درخشان

بعد از تو این مرداب نیلوفر ندارد

 

دنیای آدمها در و پیکر ندارد

 

دنیا به هر کس نقش داد اما پس از تو

 

انگار نقش مرد بازیگر ندارد

 

این شهر شبهای درخشان داشت با تو

 

یک روز روشن هم ولی دیگر ندارد

 

اینجا پر است از کوچه هایی که یتیمند

 

بعد از تو شهر کوفه نان آور ندارد

 

این مسجد و محراب پا بر جاست هرچد

 

بعداز تو رنگ و بوی پیغمبر ندارد

 

فزتُ و رب الکعبه در محراب خونین

 

یعنی کسی از حال من بهتر ندارد

 

این طفلها این نخلها ،این کوچه ، این چاه

 

مرگ شما را هیچ کس باور ندارد

 

از دوش تو افتاد و شاید تا قیامت

 

این کیسه را هیچ مردی بر ندارد

                                                              یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 19:13  توسط علی صارمی | 

سلام به همه ی دوستان دیروز ،امروز وفردا...

پاییز رو با همه ی آشفتگی و شلوغیش دوس دارم. شاید به خاطر اینه که یه جورایی شبیه خودمه .

 

دلم آشوبه مثل اول پاییز این روزا

(شدم ایرانِ بعد ازحمله ی چنگیز) این روزا

بساز این خونه رو از نو،غمُ از شونه هام بردار

تو می تونی نگو دیره دل من  روشنه اینبار                       

با وجود اینکه این روزا به شدت سرم شلوغه ولی ترانه رو رها نمیکنم یا شاید ترانه منو ول نمیکنه ،امثال واسه من سال خوبی بود تو جشنواره های مختلف کشور دوستان جدیدی پیدا کردم .

چند تا از ترانه هام رو علی گرشاسبی اجرا میکنه که به شرط حیات به زودی می شنویم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 12:20  توسط علی صارمی | 
 

سلام ...

نمیدونم بعد از این غیبت طولانی باید چی بگم . از همه ی دوستانی که نسبت به بنده لطف داشتن در این مدت و منتظر به روز شدنم بودن کمال تشکر رو دارم .و یه معضرت خواهی ام به دوستان شاعر و شاعران دوستی که نتونستم جوابشون رو بدم بده کارم ...

راستش مدتی بود که هم روزگار سر ناسازگاری داشت و هم خودم دل و دماغ قدم زدن توی وبلاگ رو نداشتم .البته تا امروز که تصمیم گرفتم این وبلاگ خاک خورده رو یه دستی به سرو گوشش بکشم .

دوستون دارم !

 

 

 

کوه ...

کوه در خواب تو بودی و تو تعبیر از کوه

 

ای که هر موی تو رودی ست سرازیر از کوه

 

رشته کوهی است که از سینه ی تو می گذرد

 

یا دو تا تپه ی سرخند به تأثیر از کوه؟

 

برف باریده بر آن پوست شفاف امّا

 

دو لب سرخ ،در این برف دو انجیر از کوه! ...

 

ابروانت دو کمانند بر آن سخره و هی

 

می فرستند به سمت دل ما تیر از کوه

 

باز هم گله ی آهو به نگاهی رم کرد

 

چشمها ،چشم که نه مثل دو تا شیر ازکوه

...

 

عشق من کوه بلندی ست شما آزادید

 

باز هم داشته باشید تفاسیر از کوه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 11:1  توسط علی صارمی | 

 

 با نام و یاد تو که شاه بیت غزل بودنی

 

 عشق آمده و جرات عاشق شدنم نیست

 

 درهای قفس باز و پر پر زدنم نیست

 

 دل گرم برادر شده یک مرتبه دیدم

 

در چاهم و حتي اثر از  پیرهنم نیست 

 

 تا خواستم از این دل صد پاره بگویم

 

 مهری زده شد بر لب و دیدم دهنم نیست

 

 این تپ تپِ در سینه که نامش ضربان است

 

 جز ضرب کلنگ و نفس گورکنم نیست

 

 ای روح جدا از تن و ای یاغی در بند

 

 حالا وطنم هست ولی چند تنم نیست

 

 امشب شب وصل است، بگو اشک نریزند

 

 این شال عروسی ست/ نه ،بند کفنم نیست

.................................           ................................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 15:47  توسط علی صارمی | 
آغوش دوباره مرا بر تن کن

یا دستت را طناب بر گردن کن

یا بوسه ویا تیغ ،فقط یک لحظه

برگرد و تکلیف مرا روشن کن

 

 

.......................................                       .....................................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 10:29  توسط علی صارمی | 
شاخه نبات

چند روز است که شوری به دلم افتاده

این چه کاری است که چشمان تو دستم داده ؟

چند روز است که من شاعرم و مست ولی

بی کتاب و قلم و دفتر و چای و باده

دوریِ تو نه فقط مرگ غزل های من است

شیشه ی عمر من از دست شما افتاده

چند روز است که از دیدنتان میگذرد

لاک پشتی و به اکراه زمان میگذرد

چند روز است که با زندگی ام میجنگم

مثل مرداب شدم توی خودم میگندم

چند روز است که شادم ،کسلم ،غمگینم

توی بیداری ام و خواب تو را میبینم

منِ دور از تو به آغوش غزل افتاده

بار سنگین تو بر دوش غزل افتاده

حافظم چون تو به ذهنم متبادر شده ای

تو همان شاخه نباتی که معاصر شده ای

بی تو باید بروم گور غزل را بکنم

بی تو باید همه جا دور تسلسل بزنم

من که هستم؟ منِ بی تو منِ خالی منِ هیچ

این تو هستی که خدا ریخته در پیرهنم

این تو هستی که منم، آه از این پس باید

بو کنی بودن خود را چه بسا از دهنم

زندگی قسمت ما نیست؛ چرا میجنگی

عشق تقدیر من و توست در این بی رنگی

آه  رویای شب و ماهی و من میدانم

شاعری همسفر آهی و من میدانم

جای این فاصله ها __نقطه … بچین تا اینم

تا کبوتر بشوم فاصله را برچینم

مرگ خوب است اگر بارش باران باشد

ابروان تو اگر دشنه ی زنجان باشد

جاده ی گیج مرا از تو کجا میبَرَدم

شهر من گرچه عروسی است عزا میبَرَدم

گیج گیجم تپش جاده مرا میگیجد

یا مرا میآرد سمت تو یا میبَرَدم

کاش با خواندن این شعر بفهمی من را

ور نه سیل غم عشقت به خدا میبَرَدم

من توام باور این قصه اگر دشوار است

خوب دقت بکن این جاده تو را میبَرَدم

به کجا امده ام از تب این هذیان  ها

داغم انگار / کجاید کجا باران ها

اه رویای من انگار حقیقت دارد

یک نفر هست که چشمان مرا میبارد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 13:27  توسط علی صارمی | 
هرچند که روزگار با ما بد کرد

هرچند همیشه راهمان را سد کرد

من معتقدم که عشق پژمرده ی ما

با آمدن بهار گل خواهد کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 15:50  توسط علی صارمی | 

 

کجا رفتی ببینی ای قناری

رهایم کرده ای در این خماری

من و شب پرسه های این خیابان

 من و دنیایی از بی اعتباری

تو و ابرو و تیغ و گریه گریه

من و این زخمهای باز کاری

چرا از یاد بردی که من و تو

چرا از یاد بردی روزگاری …

منِِِ بی تو پر از هیچم پر از هیچ

توِ بی من هویت هم نداری

هوییت از من وتو

کم

کم

افتاد

درخت نبش کوچه دید و جان داد

درختی که همیشه زیر باران

من وتو دست در دست خیابان

گذشته، پارک، من،دنیا، قناری

کجایی که ببینی این خماری ـ

سرم را گیج گیح آورده تا شعر

منم در دستهای شعر یا شعر

عبور از کوچه های خلوت شب

دو تایی این منِ سرمست با شعر

اگر چه نیستم تنها  عزیزم

 کجا چشمان مستِ تو، کجا شعر

زبان و فلسفه منطق ریاضی

بدونه تو کدامین سرفرازی

اوستا هایدیگر، حافظ و نیچه

بدونه این که باشی کشکه؛هیچه

اگر امشب گلایه از تو دارم

ندیدم چشمهایت را …خمارم

نمی آیی به دستانم چرا که

همیشه بین ما یک پرده خاکِ 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 15:45  توسط علی صارمی | 
آسمان جل

قلبهامان اگر پُل ندارد

حرفهامان تقابل ندارد

 

فرق این سینه با قلب این است_

جمعه شبها سرش گل ندا

 

هیچ کس حرف دلدادگی با

شاعری آسمان جل ندارد

 

گر چه خوب و صمیمی و ساده

زن (وفا ،عقل)در کُل ندارد

 

عشق کفر مرا هم درآورد

رستم و داش آکل ندارد

 

ماکه از هم جداییم مردم

این که دیگر تفاضل ندارد

 

گرییه ات را ببر جای دیگر

شانه ی من تحمل ندارد

 

محتوای غزل چون تو هستی

 شعر قصد تکامل ندارد

 …

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 11:25  توسط علی صارمی |